تبليغاتX
sober girl


sober girl








ای کاش کودک بودم ، تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته ،عمیق ترین خواب دنیا را

داشتم و صبح ها با خمیازه و عشوه ای کودکانه ، بعد از همه از خواب بر می خواستم .

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم و داد می زدم تا همه درد مرا

 بفهمند.

ای کاش کودک بودم ، تا عروسک هایم را در اختیار می گرفتم و هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می

 کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.

ای کاش کودک بودم ، تا بزرگترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.

ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم ، نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته

 باشم.

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه ، همه چیز را فراموش می کردم.

 

تولدم مبارک

+ نوشته شده در   ساعت 8:24  توسط sober girl  | 


كوله با ر تنهاي ام بردوش . . .

 

     مي روم لحظه هايم را سوت وكور انگار هرگز نبوده ام

 

ونخواهم زيست

 

دوست دارم كه نباشم تا نبينم آنچه راكه مي بينم .

 

 

+ نوشته شده در   ساعت 11:8  توسط sober girl  | 


آنچه پشت سر مانده و آنچه پیش رو

هیچ کدام عمق درون انسان را ندارد

و چه روزها کوتاهند ..... خیلی کوتاه

نه می شود به همه ی فکرها رسید

نه به همه ی آنان که دوستشان داری

و نه حس کرد همه ی چیز هایی را که لایق حس هستند

از غلتیدن یک شبنم روی یک برگ

تا ترانه ی بزرگ از گلوگاه پرنده ای کوچک

+ نوشته شده در   ساعت 1:57  توسط sober girl  | 


خورشید طلوع می کند: در این طلوع هیچ اشتیاقی به بیدار کردن مردم نیست ، هیچ اشتیاقی به باز کردن گلها نیست ، هیچ اشتیاقی به آوازه خوانی پرندگان نیست ،  اینها همه به میل و رضای خود روی می دهند . یک انسان بیدار به این خاطر که شوق کمک کردن دارد ، از دیگران دستگیری نمی کند دلسوزی طبیعت اوست .

 

 

+ نوشته شده در   ساعت 12:8  توسط sober girl  | 


کاش می شد ببندم کوله بارم را

بگذرم از این زمین خاکی

تا ناکجای آسمان ها بروم

نه ... چشم بندم

تا انتهای زندگی را بدوم

تلخی این لحظه ها ، دیدنم را تاب نیست

بزرگ رنجیست زندگی

 ماندنم را نای نیست

راه من بیراهه بود اینک اینجاست

ژرفای تاریک زندگی که مرگ شیرین تر از زندگی

زندگی تلخ تر از مرگ

و فقط تکرار

درد ، درد ، درد

می خواهند بربایند همه ی احساسم را

پرده هایم ، رنگ هایم را

و در آن اندیشه

تا ربایند عمق نگاهم را

چه عبس فکر پلیدی ...

من جا گذاشتم

روزی در چشمانت

نگاهم را

اشک هایت در گریزند همه وقت

نکند اشک

آب کند

بشوید

ببرد

نگاهم را

آه  که این بیهوده است

همچون کوه است غرور تو و من

استوار و در دل بی قرار شکستن

من از آنم ترس است

بعد وصل آن خطوط موازی

بر زبان ها افتد

قصه ی ما عاشقان مغرور

و آن هنگام که شاگردی

در اندیشه ی وصال ماست

معلم فریاد بر آورد

عاشقان مغرور

هرگز به هم نمی رسند

این درس امروز ماست

+ نوشته شده در   ساعت 16:21  توسط sober girl  | 


گفتی : عشق فراموش شدنی نیست و نشانم دادی سفره های گشوده ی خوشبختی را ... می شود نفرینم کنی ؟ آری نفرینم کن . اگر بر آنی که وارهانیم از زندان زندگی . پیش تر از آنکه به این زندگی اجباری خو کنم ، به مرگی عاشقانه نفرینم کن که این دعای آمرزش است در بسترگاه روزگار. مرگی که زندگی را ، عشق را و مرا معنایی دوباره بخشد . مرگی هم قداست نخستین جرعه ی شیر مادرم !!!

 

+ نوشته شده در   ساعت 14:50  توسط sober girl  | 


کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ای است

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر حرف ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

 

شاملو

+ نوشته شده در   ساعت 17:51  توسط sober girl  | 


هنوز هم برای ترانه گفتن نگاه تو را کم دارم ...

جای تو همیشه در کلام من خالی ست

می بینمت

همیشه و همه جا

اگر چه بدون آن لبخند زیبای همیشه ات

صدایت را می شنوم

اگر چه با فریادی تلخ

در گوشه ای از تنهایی خود تنهایم

من و خاطره هایم همچنان از تو و تصویر نگاهت سرشاریم

اما زندگیم عجیب از حضور مهربان تو خالی ست عزیز دل

با من نماندی و با من نماند هیچ یک از شورهای شیرین زندگیم

بی تو چگونه هستم و راه می روم نمی دانم

+ نوشته شده در   ساعت 12:29  توسط sober girl  | 


روي بوم نقاشي ام ديگر رنگي از تو نمي زنم . حتي نگاهي صدائي لبخند و گريه اي از تو در تابلوي امروز نمي کشم . آخر آن هنگام که صادقانه مي خواندمت پناهنده کدام درگاه بودي ؟ آنگاه که سيل اشک چشمان منتظرم تو را مي جست لبخند کدامين لبان بودي ؟ بگو وقتي مهر و وفا و پاکي ام را نثارت کردم عشق را با جه معامله مي کردي ؟ هنوز نيمي از بوم سفيد مانده و ابي موج دريا هر روز تکه اي از صخره وجودم را مي کند . دلم براي خودم عجيب مي سوزد!!!

 

+ نوشته شده در   ساعت 21:4  توسط sober girl  | 


چه کسی می گوید (( زندگی رسم خوشایندی است )) ؟
بی گمان هیچ ندیده ز رنج مردمان
شاخه هايی بی برگ
خانه ای بی سامان
واقعيت اين است:
زندگی رسم دردناکی است
بايد آموخت به رنج


زندگی همچون پنجره ای است
پنجره ای که رو به سياهی باز است
شيشه هايش تاريک
و در آن سوی پنجره
منظره ای است
منظره ای از جنس تخته سياه
چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟


زندگی همچون خزانی ست بی پايان
روشنی اش کوتاه
آفتابش کم فروغ
می توان خورشيد را بر لبه ديوار ديد
که به گلدان پژمرده روی ديوار
گرمايی نمی بخشد
درختان کنار جاده
در حسرت يک برگ سبز
چشم به راه بهار می ميرند
اين خزان را اميد بهاری نيست
چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟


(( زندگی چيزی نيست که لب طاقچه عادت
از ياد من و تو برود ))
آری ! درد را نمی توان از ياد برد
آدمی هر روز در حسرت يک روز بی رنج
رويایی است شيرين
که برايش تعبيری نيست
روزها از پی هم می گذرند
چه رنج بی پايانی است
اين روزهای سرد و تاريک عمر
چه نادان است کسی که عاشق دنياست...
پرده هايی رنگی بر ديوار اين ويرانه آويخته
و گمان می دارد که چه سبز است اينجا


چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟
خانه اش ويران باد
واقعيت اين است :
زندگی رسم دردناکی است
بايد آموخت به رنج ...

+ نوشته شده در   ساعت 8:39  توسط sober girl  |