تبليغاتX
sober girl


sober girl








با تو بودن را هرگز نیازمودم٬  ولی بی تو بودن

 را تا انتهای فراسوی زمان آموختم ...

بی تو بودن چه درد آلود است ...

چه می شد اگر کلید یکی از ستاره هایت را به

من می بخشیدی که گاهی سفرکنم به آن ... چه می شد ...

+ نوشته شده در   ساعت 20:24  توسط sober girl  | 


سلام
این اولین بار هست که اینجا می نویسم و امیدوارم که آخرین بار نباشه
امسال رمضان خیلی خوبی رو تجربه کردم و خدا را شاکرم که عمری داد تا بتونم یک بار دیگه این ماه عزیز رو ببینم
چند روز پیش با یه وبلاگ آشنا شدم وبلاگی که برای من متفاوت تر از همه ی وبلاگ هایی بود که تا به امروز دیده بودم . توی این چند روز که با وبلاگ محکم آشنا شدم متوجه شدم که پارسال اتفاق شیرینی یا به قول فاطمه جون یک بمب شادی بین بچه های مجازی راه افتاده که ایده ی اون رو آقای کامران نجف زاده عزیز داده .
خیزش عروسکها
پارسال توی این ماه عزیز کامران نجف زاده ایده ای دادند به نام خیزش عروسک ها .
طرح خیزش عروسکها یعنی:
((یک هدیه ، برای یک دوست بخریم: کودکی که یتیم است ، روی تخت بیمارستان است ، سرطان دارد ، کنار خیابان گل میفروشد ، پرورشگاه و ....))
من سال قبل توفیق و افتخار این کار خیر نصیبم نشد ولی امسال به لطف خدا می خوام توی طرح خیزش عروسکها شرکت کنم، شاید بتونم لبخندی هرچند کوچک بر لبان کودکی جاری سازم
از کامران نجف زاده عزیز بابت این طرح زیبا و همین طور از فاطمه و زهرا عزیز به خاطر ادامه و یاد آوری این طرح تشکر می کنم
امیدوارم که شما عزیزان هم بتونید این ایده ی زیبا رو انجام بدید و تجربه ی شیرینی رو کسب کنید . من مطمئنم شیرینی این تجربه ی  رو  توی هیچ کار دیگه ای احساس نخواهید کرد .

 

فاطمه ×××محکم از خیزش عروسکهای 2 میگوید.

کامران نجف زاده از خیزش عروسکهای 2 میگوید.

زهرا _ ض از خیزش عروسکهای 2 میگوید .

+ نوشته شده در   ساعت 10:2  توسط sober girl  | 


پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...
+ نوشته شده در   ساعت 14:15  توسط sober girl  | 


چند سال پیش، در چنین روزی،

سکوت مرا در دست های بزرگ این زندگیٍ سرشار از تنازع و تضاد قرار داد.

تاکنون چندین بار خورشید را طواف کرده ام

و این را که ماه چند بار گرد من گردیده است نمی دانم!

اما می دانم که هنوز نه اسرار نور را دریافته ام

و نه رازهای تاریکی را.

چند سالی ست که بسیاری کسان را دوست داشته ام،

و اغلب آن هایی را دوست می داشتم که مورد نفرت بودند

آنچه در کودکی دوست می داشتم، اکنون نیز دوست دارم؛

و آنچه اکنون دوست می دارم، تا پایان زندگی دوست خواهم داشت؛

به عقیده من انسان ها بر سه گروهند:

یکی آنها که زندگی را دشنام می دهند؛ دیگری آنها که خجسته و مبارکش می دانند و

بالاخره آنها که در اندیشه آن اند.

بدین سان، این چند سال گذشته است،

و روز و شب هایم بدین گونه می گذرند تا زندگی ام به پایان رسد.

+ نوشته شده در   ساعت 9:11  توسط sober girl  | 


و چه حس غریبی 

واژه ها عاجز از ادراکش

خودم هم نمی دانم

لحظه ها جاری

زندگی جاری

خورشید تابان

آسمان، دریا، ابر  

اما ...

چه کسی می داند

خانه دوست کجاست؟

+ نوشته شده در   ساعت 13:28  توسط sober girl  | 


پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

 

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در   ساعت 2:14  توسط sober girl  | 


 

ميگيرد و ميميرد و هيچ كس سراغي ز ان نميگيرد ادعاي خدا پرستيمان دنيا را سياه كرده ولي به ياد نداريم كه چرا خلق

 شديم غرورمان را بيش از ايمان باور داريم حتي بيش از عشق...

 

+ نوشته شده در   ساعت 10:59  توسط sober girl  | 


و خدا در همین نزدیکی

نگاهی بر من

و من آواره صحرا ها

به دنبال وجودش

حماقتم خنده بر جهان میزند

و من دورتر و دورتر تا یافتن وجودش

چه خواهم یافت؟

+ نوشته شده در   ساعت 10:20  توسط sober girl  | 


دلم برای باران تنگ شده است

دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است

دلم تنگ است برای پرسه زدن در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را

دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان

برای ابرهای سیاه سرگردان

برای زمستان ...

در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن

و خالی کردن دلهای پر از غم

مدتی ست که دیگر نه بارانی ست و نه ابری

این روزها تنها یک قلب است که پر از درد دل است

و نمی داند که درد دلش را به که بگوید

پس ای باران ببار تا درد دلم را به تو بگویم

بگذار من نیز آرام بگیرم !

+ نوشته شده در   ساعت 20:48  توسط sober girl  | 


این نیز بگذرد ... مثل همه ی اتفاق های خوب و بد زندگی ... مثل همه ی دوست داشتن ها که در ته صندوق خاک خورده ی زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشاندش ... این نیز بگذرد ... مثل همه ی اشک هایی که در انزوا ریخته شد و هیچ کس نفهمیدشان ... این نیز بگذرد ... مثل همه ی بغض هایی که  بی پروا  گره کور خوردند و هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد ... این نیز بگذرد ... مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بی قراری و دلتنگی برای اویی که می دانی باید تنهایش بگذاری ...
این نیز بگذرد ...
مثل زندگی ....
+ نوشته شده در   ساعت 10:46  توسط sober girl  |